تبليغاتX
 اومدی " معجزه " کردی
 

كجايي مجنون ؟ كجائي ليلي ؟ هنوز تازه تر از قصه شما ، قصه اي نيست . هنوز كسي نيومده كه مثل شما ، جرات كنه به عشق نگاه كنه ! هنوز كسي نتونسته پراي خسته شو ، مثل شما تو حيروني وا كنه ! تا اوج پرواز كنه و نترسه از پريدن و باز پريدن  ! هنوز كسي نيومده تا پاشو تو جاي پاي شما بذاره ! شما رسم عاشقي رو جاودانه كردين و معني عشق رو ، زندگي كردين . با بالهاتون پريديد و شگفتي رو چشيدين ...
مجنون ...
تو دلباختن و سر سپردن رو آموختي ، هر روز بيش
تر شدي ، عطر باورت رو با همه تقسيم كردي . بزرگ شدي و بزرگتر تا جائي كه براي ديدنت ، نتگاه كم آورديم . دستهامون براي گرفتن دستهاي تو کوتاه شدن و تو اونقدر دور شدی كه ديگه ، باورت نكرديم . ازت افسانه ساختيم ، توي قصه ها جست كرديم و تو شعرا يادت كرديم . ازت غزل و دو بيتي ساختيم و اسمت رو ، رو درختا گذاشتيم . و مثل يك راز سر بسته تو گنجه احساسمون پنهونت كرديم ....




زندگي ، ققط دل بستن و دل كندنه ! قصه رفتن و باز رفتن و بودن و نبودن ، سرنوشت ماست . و عاشقي در اين متن پر شتاب ، مقام ما . راستي ....

وقتي منو مي بيني ياد چه چيزي مي افتي؟ من همونم كه تو مي بيني؟!يا هموني كه هستم. براي خود بودن جرات و شهامت لازمه . يكي منو ، براي خودش مي خواد . يكي براي ديگري ، يكي براي اثبات و يكي براي نفي ..
ولي تو هر چه بيشتر به اعماق سر بزني مي بيني كه تو تنها خودتي . پس چرا هميشه از ابراز اون چيزي كه هستي مي ترسي . پذيرش هستي ، يعني عشق ورزي با خدا ! كجاست .. ؟ عاشق بي قرار ، كه اين راز و رمز رو براي من و تو بخونه ؟ از تنها شدن نترس ، تو هميشه تنهايي ! تنها آفريده شدي . اگه به عمق درونت سر بزني ، مي بيني كه تو يكتا و يگانه اي . هيچ اتفاقي تو رو با هيچ پديده اي ، همسان و برابر نمي كنه . و اين تفاوتها ، نشانه خلاقيت بي نظير خالق هستي است . چرا محصول هنري ، چنين هنرمندي رو ، با تكرار و تقليد از ديگران ، ويران كنيم . ؟ آيا اين نا سپاسي از لطف او نيست ؟ به هستي نگاه كن . هيچ موجودي به ديگري شباهت نداره . مگر نگاه خسته و عادت زده ما موجودات رو ، شبيه هم ببينه . در منو تو احساس شگفتي ، خاموشه . چون تصور مي كنيم همه درختهاي صنوبر،شبيه هم اند . همه گنجشكها مثل هم مي خونند و ماه ، هميشه همان است كه بود ؟
وقتي اين نگاه ، جست و جوگر نبود . هستي به ي تكراري و روزمره ، تبديل مي شه . آدمها رو مقايسه مي كني و تعريف من از تو و تو از من ، ما رو از نوآوري دور مي كنه ، و روخ مشتاق يادگيري رو در ما تباه مي كنه .
اگر از ابراز خودت ، بترسي يقينا آن را كه به سمت خود جذب مي كني تو رو بيشتر خواهد ترساند . اگه براي رهايي از احساس تنهايي به سمت معشوقي كشيده مي شوي مطمئن باش ، اون با رسيدن به تو ، تنهاترت خواهد كرد .
فقط وقتي تو نيمه گمشده خودت رو پيدا مي كني كه سرشار از عشق و صلح باشي . به ديگري بپيوندي ، براي اين كه در كنار هم نه لا به لاي هم ، زندگي كنيد و با هم هستي رو درك كنيد ، همانگونه كه هست نه ان گونه كه تو مي پنداري .
در اين مسير بي شتاب حركت كن . از روبرو شدن با خود حقيقي ات نترس . هرگز در سايه با كسي ملاقات نكن . زير نور روشن آگاهي به ضعف ها نگاه كن . پيام آنها را دريافت كن و خودت رو اصلاح كن . اون وقت اون چيزي رو  جذب مي كني كه از جنس توست و به تو اضافه مي كند نه چيزي را از تو كم . ليلي و مجنون بخشهاي وجود من و تواند . اگر مجنون به راستي مجنون باشد ، ليلي هم به راستي ليلي است ؟ براي پذيرش هر چيزي در هستي ، اشتياق لارم است و هر چيزي را كه جذب كردي آگاه باش  كه بخشي از همون رو ، در وجودت داري . !!
نيمه يك سيب ، فقط با نيمه سيب ديگه ، كامل ميشه . در بطن تو ، نيرويي قدرتمند نهفته ، اين نيرو اگه درست هدايت بشه مي تاونه معجزه كنه و تو رو به خودت بشناسونه . فقط در تنها بودن مي توني اونو ملاقات كني . وقتي كه ذهنت ، ساكته ، طبعت خودش راه خودش رو مي دونه . اگه دستكاري ما نباشه دل راهنماي بزرگيه . اون وقته كه تو مي توني بي هيچ وسواس و ترديدي ، يار خودت رو پيدا كني . نه كسي كه خلوت تنهايي تو رو پر كنه ، نه كسي كه باعث بشه تو گذشته رو از ياد ببري . نه كسي كه فقط با بودن در كنار اون ، احساس شادماني كني . كسي كه وقتي به تو وصل شد احساس كني در كنارش ، بيشتر مي شي . اون لحظه با شكوهترين لحظه حياته . جائي كه دو نيمه گمشده ، همديگر رو جذب مي كنند و با هم يك دايره كامل مي سازند .
گوش كن اين يك رازه ، هر چيزي رو كه بدهي ، همون رو مي گيري و هر چيزي رو كه بگيري ، همون هستي . حالا خوب توجه كن .
نيمه گمشده ات كجاست ؟
و تو نيمه گمشده چه كسي هستي ؟
پيش از اين كه بخواهي پاسح بدهي ،
فراموش نكن  اول خودت رو بشناس .. اول خودت ../


همسر عزیزم ...
.تو باورم شدي حسي تو رگام شدي . خونم شدي . نور چشمهاي دير باورم شدي . روشني دلم شدي . باسه دقيقه هاي پنهون تو پيدايم . براي فصلهاي دل تنگي ات ، يارم . براي شنيدن دردهاي تو ، درمانم. هنوز عطش نام تو رو دارم . تشنگي ام با شنيدن نام تو سيراب ميشه . كسالتم با يادآوري نام تو ، شادمان مي شه . اندوهم با شوق ديدار تو سبز مي شه . تو بي قراري مني . من بي قراري توام . و در اين وادي حيرت ، هر لحظه با تو وصلم و هر نفس با تو زنده ام . براي ديدن تو به چله نشستم و تا تو بر قلب مشتاقم فرود نيايي از چله بر نمي خيزم .
و باز براي تو مي نويسم ..
براي شبهاي آغشته به تو ...
فقط براي تو ...

 

 

 

                    تو باز خواهی آمد . تو خواهی آمد تا همدم شب های تنهایی من باشی . 
           و خـــواهــی آمد تا مرا از عزلت ســردم در اتاق گرم و مهـــربانت در آوری و در آغوشم کشی
.

     تو خواهی امد تا در دل تاریک و چشمان بی فروغم چراغ محبت بیفروزی و و جودم را منور سازی .
تو خواهی آمد و زیباترین آویزها را بر گردنم خواهی آویخت و دوست داشتنی ترین هدایا را به پایم خواهی ریخت . تو خواهی آمد و در برابر شور و شوق و شعف تو کاری از من ساخته نیست جز نشاندن پیراهن سبز زندگی بر قامت سرد و بی روحم . و چه زیباست نگاه براق و خواستار تو به قامت سبز پوش و تنهایم و چه زیباست شبهای با هم بودن . شبهای خاموشی چراغهای مجازی و درخشش چراغ وجودم برای تو و چه زیباست غرق در نخ و ریسمان و گل و پولک شدن من و به نظاره نشستن تو چه زیباست ....
گوش من پر است از نجوای شوم تردید . از کلام زهرآگین تمام حسودان و حسرت مدارانی که عمر خوشبختی ام را کوتاه می پندارند . همه ان سیه دلان و سیه فالانی که هر روز و هر شب فریاد می زنند که من .... که صبح عشقو عشق بازی ما شب خواهد شد .. آری فریاد می زنند و وای از فریاد زدنشان..
ولی من ...

               به لبخند تو خوشم ...
                                                        به لبخند تو دلبندم ...
                                                                                                و به لبخند تو امیدوار .
...

 

                                        

                                           

                                          ... تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ...

                                                             شما هم موافقید ؟

 فهیم عزیزم ..

تو از همه دنیا برام عزیزتری ..

بقیه برام مهم نیستند ..

حرفاشون .. زخم زبوناشون ..

من می دونم تو پاکی ...

من می دونم ...

این کافیه ..

 


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/12/19 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت


فردا باز میروم

 

                                 و انتظار است که بین ما جا خوش می کند

 

اما یادمان هست که امروز با هم بودیم

 

                                                             و پس فردایی وجود دارد...

                    

                         مواظب مرتضی من باش

یک نفر ...

                یک جایی ...

                               تمام رویاهاش لبخند توست .

 و زمانی که به تو فکر می کنه ...

 ....احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه ....

  پس هر گاه احساس تنهایی کردی ...

                                                این حقیقت رو به خاطر داشته باش ...

...یک نفر....

...یک جایی ...

....در حال فکر کردن به توست ....

 

اینک فقط در رویاست ...

که میشود بوسه بر دستان تو زد ...

و من سخن می گویم .. کار می کنم ...

همانم که بودم .. هراس می ورزم ..

و چگونه این شبها را دوام می آورم .؟ ؟

 آری ای همزاد قصه هام ..

بی تو خورشید دلم ..

تا غروب فاصله ای ندارد...

از انجا که منم ..

...

...

..

...کاش زود بگذره ..


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/12/16 ساعت 14 موضوع | لینک ثابت


و زندگی ما...

و یک لحظه حس می کنم که دستهایم بال گشوده اند

 

                                                                            و من در اوج هستم

 

                     آنجاست که احساس خوشبختی می کنم

 

                                                                       بله!در آغوشت نشسته ام

 

                            اینجا اوج خوشبختی است

 

اینجا "آرامش" نام دارد

 

دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/12/09 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting