تبليغاتX
 اومدی " معجزه " کردی
 

نیایش


بر هر ديوار که سر بکوبم آوار سُرنش دارم. دستان بي پناهم را به سوي هر آسمان که بلند کنم بيم آن دارم که ستاره هاي سوخته در گودي دستانم ذوب شوند و صدايم که هر کرانه بگسترم رودها و رودخانه ها بر جداره هاي طغيان مي کوبند!
خستگي ام را فرياد مي زنم آن گونه که حنجره ام از هرم فرياد مي سوزد. گناهان همچون پيچکي عظيم بر ساقه نحيف پيکرم پيچيده اند و در فراخناي نفس؛ تنگي نفس گرفته ام.
در من احساسي است که هر روز تو را مي طلبد و در تو مهري که هر روز مرا به ورطه عشق مي کشاند.نفس سرکش؛ ميل به خطا دارد و سوداي گناه و شيطان رانده شده از بهشت بر اين قسم است تا از هر سو که مي تواند درآيد و وسوسه کند و به خطا بکشاند. خطاي بسيار کرده ام؛ زينهارت را در عمل نگرفتم، بر حدودت پانهادم و دست به گناه آلودم ... بيهوده نگاه مي کنم و بيهوده تر دست مي برم و در سکوت شاخه هاي ياس مي چينم و خاک را مي يابم که بوي رکود مي دهد ... تو را مي خواهم؛ تو را که به کلمه اي آسمان آفريدي تا کلماتم آسماني کني.
مرا در کشتي نجات بخش طاعت و محبتت جاي ده و با ريسمان محبت خود مرا از حلقوم امواج نافرماني ات نجات بخش که «فانّک تهدي من تشاء الي صراط مستقيم».
پلک هاي خستگي ام با وسوسه خواب بر هم مي آيد غافل از لحظه هايي که عظمتش را تنها و تنها تو مي داني و لحظه ها چون زلال قطره هاي آب از لابلاي انگشتان وجودم از دست مي رود و من مي مانم و دستاني تهي!
همه ذرات من تو را زمزمه مي کنند و تو به يقين زمزمه را مي شنوي که هيچ زمزمه اي تو را از شنيدن زمزمه ديگر باز نمي دارد.

 


مرا درياب تا سيمرغ وجودم به قاف آرزوهايش که تو باشي، برسد...


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 84/09/27 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت


هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو معشوقه جاودانم بال و پر ميزند. با خود فکر ميکنم.
پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نیستم تا واپسین دم حیات ...
تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهایم میدود این پیمان آسمانی را از یاد ببرم.
قادر نیستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگینی بار زندگی را بر دوش کشیده و از سرنوشت تو شادمان باشم....
من اینک از تو دورم و این خواست اجتناب ناپذیر تقدیر است که میان ما جدایی انداخته .
این فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من این دوره سرگردانی را تحمل میکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سیمای خدایی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببینم....
ببینم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شیفته و دیوانه ام با روح تو در آمیخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان پرواز نماید.

خداوندا!

چرا دو نفر همدیگر را اینهمه دوست میدارند ناگریزند دور از هم زندگی کنند ؟...
چرا باید این طور باشد ؟...چرا؟...
زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال تیره روز ترین مرد گیتی نموده است .من در این سن بیش از هر چیز نیازمند یک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آیا در شرایط موجود چنین امری امکان پذیر است؟
مرا دوست بدار...
بیاد من باش.
نمیدانی امروز ...دیروز...و روزهای پیش چه اشتیاق دردناکی برای دیدن تو...
برای زیارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!
هرگز نسبت به قلب حساس و گرم محبوبت به غلط قضاوت مکن...زیرا این قلب سرشار از عشق همیشه از آن توست.همیشه از آن منست.همیشه از آن ماست.

 


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 84/09/19 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


درود و مهر

عاقلانه‌تر آن بود که بيش‌تر صبر می‌کردم تا منحنی اين زندگی کمی اوج بگيرد و خيالم آسوده‌ شود، ولی گفته بودم که حتی کمی هم اگر از نقطه‌ی صفر فاصله بگيرد، برمی‌گردم. (يقين ندارم، ولی) گمان می‌کنم به چنين وضعيتی رسيده‌ام. خيلی خوشحال‌ام؛ دست‌ِ‌کم برای اين که در مورد عاشقانه های یه تنها ، ديگر بدهکار خودم نيستم. می‌ماند بدهکاری به خيلی از شمايان که آن هم آهسته آهسته!

مدتی هست که ننوشتم، به نظرم این مطلب خیلی مهم بود و برای همین تاخیری در نوشتن آن داشتم.این چند روز فرصتی بود برای اینکه بفهمم چه دوستان خوبی در محیط وب دارم و اینکه آنچه که درباره دوستان اینترنتی ام فکر میکردم چندان دور از واقع نبود. می دونید شاید برا خیلی از شماها این دنیا دنیای مجازی باشه  لااقل برای من اینطور نیست . چون من تو این دنیا بود که بهترین و صادق ترين دوستامو پيدا كردم . اين جا برا من پر از خاطره است پر از خاطراتي فراموش نشدني . با بودن چنين دوستاني بود كه من تونستم از عاشقانه هاي يه تنها به زندگي سهم عاشقاست برسم .. من از همه شماها چيزايي يادگرفتم كه هيج جا تو اين دنيا به ظاهر واقعي هرگز یا نگرفته بودم . اينجا آدما براحتي حرفاشونو بهم مي زنن . نيازي به نقاب ندارن . این متن آخرین متن و شاید آخرین حرفای من با همه شما ها باشه . تو این مدت باور کنید همه دوستانم بهم لطف داشتن و ازم خواستن که بمونم . ولی باور کنید نمی تونم . چون بهتون قول داده بودم که با یه وبلاگ دیگه بر می گردم اومدم ولی دوباره چه موقع به روز کنم دست خداست . چون شاید نتونم دیگه بیام . دلم خیلی گرفته ازتون می خوام برام دعا کنید که بتونم  ... چيزاي زيادي مي خواستم براتون بگم از خودم از دنياي خودم ولي فرصت نيست . و مي خوام صادقانه بهتون بگم كه از داشتن چنين دوستاني احساس غرور مي كنم .. و از همه بالاتر از داشتن بهترین خواهر روی این زمین به خودم می بالم . آخه می دونید من یه خواهر دارم که هميشه تو قلب من جا داره .. درسته ازش دورم ولی اون همیشه کنار منه . و .. همتون تو قلب من جا دارید  از خدا مي خوام كه به هرچي كه تمناي درونيتونه برسيد . همین جا از همه دوستان می خوام اگه حرفی به شما زدم و باعث ناراحتی تون شدم حتما برام بگید تا جبران کنم .. حلالم کنید و برام دعا کنید ..
                                                               ..فعلا..
                                                    ..و دوباره برمي گردم

 از گلها ،از باد، از کبوترهای آواره ...مرابپرس
از می‌،از قدح ،از ساغر ،مرا بپرس
از شب ، از ستاره ها ، از ماه مرا بپرس
جاده هامان فعلا جداست ولي تنهاييمان هميشه يكي است . اندوهگينانه با تو همصدايم ، با دلي كه هرگز از تو جدا نيست . فريادهايت را هر چند با قلمي ناچيز رقم مي زنم ، دستهايت را بمن بده ، دستهايم را بگير ... بيا هم را پيدا كنيم  ..
سراغم را بگير .. مرا از كبوترهاي آواره ، از باد سرگردان ، از فرياد نوميدانه بوتيمار بگير ..مرا بپرس.پشت خيالم لانه اي خواهم ساخت ، در آن لانه تنها من و تو هستيم ..دستهاي تو با نوازشهاي مهربانانه اش ،
و چشم هاي تو گوياترين نگاههاي دنيا را در خويش دارد . تا تنهايي هستم نشده مرا پيدا كن ،تا از روزگار جدا نشده ام مرا بگير .....
 مرا دوست داشته باش ....
مرا به دست فراموشي نسپار ......
                                                                                  


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 84/09/01 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting