ممنونم کههرازچندي شعرهاتان رابراي من ميفرستيد. شور و شوقتان راميستايم وخوشحالم که ميبينم دوستانی به خوبی و مهربانی شمایان دارم و از این رو خدای خود را شاکرم .
خوب يا بد، من شخصا اهل قضاوت نيستم چراکه قضاوت را چيزي از مقوله خشونت و فقدان مسئوليت ميدانم. يک اشتباه ناچيز قاضي ميتواند موجب ياس يا خودباوري شود. وانگهي، ميزان ومعيار قضاوت درست و غلط درکجاست؟ کي ميداند که دقيقا کدام سوي حقيقت نشستهاست؟
پس بياين که موضوع قضاوت مطرحباشد صداي شعررادر لحن شما ميشنوم که براي دل خود زمزمه ميکند. ميگويم براي دل خود، چون مرا که گوش تيز کردهام بهجد نميگيرد حال آنکه اگر ترانهئي ميخوانيد بناچار برآنيد که شنوندهئي مشتاق شکارکنيد.آخر نهمگر نوشتهايد و دفتري فراهمداريد ؟ صداي جويبار که بيهدف نيست: تشنهرا صلا ميدهد. پس بايد صريحتربود. بايدزمزمهزيرلبي را بهسرودي روشن مبدل کرد. بايد کنار کهکشانايستادوصدا برداشت تاشنونده بتواند خنياگر جانش را بشناسد و انتخابش کند.
دلت رابه نخل بياويز
درحجله آفتاب. ـ
فرداي تو شيريناست.
بعضوقتها ديدهايد يکريگ رگهدار صيقل يافته که در بستر رود بيابيم چهزيباست؟ـ منخود درسالهاي کودکي که تابستاني را به روستائي رفتهبوديم روزهاي درازي درساحل رودخانه به دنبال چنين ريگهائي گشتم ودر آخرکاراز آنها مجموعهيي فراهم آوردم. ميتوانستمآنها را نگهدارم در شيشهئي بريزم وحتا نامي برآن بگذارم.امادرپايان کار حاصل جستوجوهايم فقط بيحاصليبود. چراکه ازآن منظور مشخصي نداشتم: نه قصد سنگشناسي درميانبود نه نيت مطالعه درترکيب رنگها. پس: ريگهاي زيبا، بدرود! متاءسفم که به هيچ کار من نميآئيد!
بايد ميگذشت
غوغاي قناري سبز. ـ
آن روز هم جهان
رشتههاي بريده نور بود...
ميتوان گاهبهخوداستراحت دادو با کلمات به بازي پرداخت اما در همانحال ميبايد درخاطر داشت که کلمه مقدس است و تقدسش را ارج ميبايد نهاد. بهاعتقاد من شما با همه وجود شاعريد و صراحتي که در گفتوگوي با شما بهکار ميبرم بههمين سبب است. از این رو با تمام وجود از شمایان که به وبلاگ من پا می نهید و قدم بر چشمم می گذایر کمال تشکر را دارم و از خدای خود می خواهم توان جبران آن را به من عطا نماید .
دوستدار شما
مرتضی

خيلي پريشانم . براي من پيراهني كه از جنس خاك وسنگ باشد خيلي از اين پيراهن كه در تن دارم ، بهتر است . در زير خاك شخص را آسوده مي گذارند . چرا يك حربه در مقابل من نيست ! حربه ي عزيز مرا كي برد ! يك قطعه فلز كوچك كه مي تواند آسايش ابدي يك فكر طاغي و خسته را تهيه كند چرا از من دور است ؟ چرا از چيزي كه خوبي و بدي را در نظرم يكسان مي كند بپرهيزم ؟
اسرار فراوان ، دردهاي بي درمان ، نااميدي ها و بدبيني ها در من خوب رشد و تربيت يافته اند . حال آيا وقت آن نيست كه آن ها را از اين محل تربيت ، قلب ، بيرون كنم ؟
چرا اين پرده پاره نمي شود . قلب سمج من در اينجا چه كند ؟
خواهرم از تو مي پرسم اين يك پاره خون مگر مي تواند عالم ابديت باشد ؟
ابديت براي خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر براي زندگي ام حرف بزنم ، مثل اين است كه وصيت كنم . وصيت هم كه راجع به زندگان است . ببين چه قدر نتيجه ي افراط انسان در طلب موهوم است
اين حالت مرموز مرا مي گرياند . افسوس ! ديگر اشك هاي من قيمت ندارند . قطرات چشم سرازير مي شوند : درياي بي آرامي را تكشيل مي دهند . خواهرم ! توي مي خواهي با دست و زبان خودت اين دريا را بپوشاني . حال كه علاقه ي من نسبت به تو از دوستي هم تجاوز كرده است ، مي خواهي چشم هايم را ببندي
اما اشك ... اشك راه سرازير شدنش را از گوشه هاي چشم بلد است
دلم مي خواست در صحراهاي وسيع و خلوتي بدوم و فرياد بزنم
دلم مي خواهد ....
اين هم براي من ميسر نيست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس براي چه ؟ او خلقتي است كه هنوز ديگران عجايب آن خلقت را كاملا ادراك نكرده اند . توصيفات اشخاص درباره ي او ي نوع مقاربت روحاني است
فكر كن . به اين حسرت نبر كه چرا قصرهاي مرتفع و باغ هاي مجلل نداري . آن ها را جنايت و خيانت فراهم مي آورد . اگر طبيعت به تو قلب نجيب و همت عالي داده است خوشحال خواهي بود كه نسبت به تمام آن تجملات بي اعتنا هستي
درباره ي او ، وقتي كه او را شناختي و بر ديگران ترجيح دادي ، او براي تو مايه ي تسلي آلام باطني مي شود
نمي دانم با اين پريشاني خيال زندگاني را امتداد خواهم داد يا نه . مي بيني خواهرم ! من از همه چيز سير و بيزار هستم . فقط وجاهت و محبت تو مي تواند مرا نگاه بدارد .
با مريض خودت مدارا كن
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 84/10/25 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
نوازشت همچون بهشت و
نگاهت همچون لبخند خدا
ظهر دلگیر و اشک خورشید
تمام مهربانی دنیا را از من گرفت
چون .....
پیش خدا رفت ...
اما ......

واسه خوندن ترانه دیگه بی تو خیلی تنهام
کلاغا...فقط کلاغـــا میپرن تو شـــهر رؤیـــام
واسه ی گذشتن از شب دیگه جرأتی ندارم
نــمی تونم دیگه بی تو پا به جاده ها بذارم
تو یه فانوس واسه دریا تو یه دریا واسه کشتی
میون مسافرا کاش اسم ما رو می نوشتی
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 84/10/18 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين كه صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است .
بالعكس ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم . دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتي به نظر مي آيد ترجيح نخواهم داد . در آن راحتي دست تو در دست من است و در اين راحتي ... آه ! شيطان هم به شاعر دست نمي دهد ، مگر اين كه در اين تاريكي شب ، خيالات هراسناك و زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين كند
بارها تلقين كرده است : تصديق مي كنم سالهاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت در بسطي زمين پرواز كرده ام . مثل عقاب ، بالاي كوه ها متواري گشته ام ، مثل دريا ، عريان و منقلب بوده ام . بدي طينت مخلوق ، خون قلبم را روي دستم مي ريخت . پس با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام ، كمكم صفات حسنه در من تبديل يافتند : زودباوري ، صفا و معصوميت بچگي به بدگماني ، خفگي و گناه هاي عيب عوض شدند .
آه ! اگر عذاب هاي الهي و شراره هاي دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور معامله مي كرد
حال ، من يك بسته ي اسرار مرموزم ، مثل يك بناي كهنه ام كه دستبردهاي روزگار مرا سياه كرده است . يك دوران عجيب خيالي در من مشاهده مي شود . سرم به شدت مي چرخد . براي اين كه از پا نيفتم ، تو مرا مرمت كن
راست است : من از بيابان هاي هولناك و راه هاي پر خطر و از چنگال سباع گريخته ام . هنوز از اثره ي آن منظره هاي هولناك هراسانم
پس محتاجم به من دلجويي بدهي . اندام مجروح مرا دارو بگذاري و من رفته رفته به حالت اوليه بازگشت كنم
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام . عزيزم ! آن چه نوشته اي ، باور مي كنم . يك مكان مطمئن به قلب من خواهي داد . ولي براي نقل مكان دادن يك گل سرمازده ي وحشي ، براي اين كه به مرور زمان اهلي و درست شود ، فكر و ملايمت لازم است .
چه قدر قشنگ است تبسم هاي تو
چه قدر گرم است صداي تو وقتي كه ميان دهانت مي غلتد
كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 84/10/12 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم چرا هر موقع می خوام بنویسم نمی تونه اون چیزی باشه که من رو ارضا کنه یعنی به هر حال یه جوری مسیر نوشته ام عوض می شه . حالام که می خوام بنویسم راجع به چی نمی دونم ؟ اما همین که غربت دلامون واشه خودش نعمته !
می دونی نیاز دلامون پر کشیدنه اما نه تا اوج آسمون که تا غروب سرخ هرچی نگاه غمگینه دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم پله ای که من رو برسونه به ابرا . جالبه نه وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه . دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرک بکشه . احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمیشه . همون موقع که دلت میگیره . همون موقع که طاقت دلت تموم میشه . از چی یا بهتره بگم از کی ؟ از خیلی ها . از اونایی که به دلت سنگ می زنن . فکر می کنن که دلای آدما اگه بشکنه می شه یه جوری کنار هم چیدش . اما تو که خوب می دونی چینی بند زده که چینی نمی شه .. دلای ما آدما که ....
دلم می خواد قاصدک نگاه آدمایی که دوسشون دارم رو طلوع بی غروب زندگی سوار شه . ابرهایی که همیشه ما رو یاد تیکه هایی از بهشت می ندازن . همیشه یه جایی کنار دلای آسمونیمون باشه . چتر همه اونایی شم که نمی خوان نم نم اشک های دلواپسی رو سجاده بی نیازیشون تر شه .
می بینی خواسته دلای آدما همیشه از جنس بلوره ... خود ماییم که به بلور آرزوهامون شکل می دیم . جوری که به قالب آرزوهامون درآد . زندگی ما آدما رو گردونه همین آرزوهای کوچیک و بزرگ می چرخه . جایی که این گردونه وایسه ما به آرزوهامون می رسیم . پس بذار همین جا دعا کنیم ...
خدایا ...
همه اونایی که دلاشون آسمونیه نگاهشون بارونیه خنده هاشون بی ریاس گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه به همه چیزایی که تمنای درونیشونه برسن ...
دنیای سبز دوستیا یه دنیای بی خزونه اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده .. ما برای به یاد هم بودن به چند خط نوشته یه شاخه گل مریم یه عکس یادگاری و خیلی چیزای دیگه احتیاج نداریم . برای این که من و تو یاد هم باشیم تنها یه خاطره هم می تونه خاطره سازه دوستیهای ابدیمون باشه . خاطره کوچیکی از همه با هم بودنهامون . حالا دیگه تداوم دوستیمون دست خودمونه به این که چقدر نسبت به هم صادقیم . بی ریا باشیم .... و با ایمان ....
نمی دونم کجای راه دوستی هستیم .. ابتدا یا نیمه راه .. اما بزار آینده دوستیمون رو با این جمله زلال زلال کنم ...
... دوستت دارم دوست من ....

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 84/10/04 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

يگانه نياز ما : آداب و مراسم را نيازي نيست.
متون مقدّس ضروري نيست.
ثروت و اقتدار هم به کار نمي آيند.
رياضت جسم بيهوده است.
دانش و هنر لازم نيست.
يگانه نيازما، داشتن قلبي پاک،
متواضع و پرهيزگار است
قلبي که به خدا تسليم شده است
و با هر تپش مي گويد :
" خداوندا به ((تو)) عشق مي ورزم،
خداوندا به ((تو)) نيازمندم".
فهرست اصلی
دوستان
فلفلی / همسر عزیزم
صباجوون خودمون
فرشته
خاطره
وبلاگ داداشی خودم
سايت مشاغل ايران
اهدای عضو اهدای زندگی
سايت اختصاصي محمدخاتمي
تنهاترازسكوت..
دریای شیشه ای
دست نوشته هاي من
مـــــــن و خــــــودم
مـــن و تنهـــــــــایی
دل نوشته هایم برای...
نغمــه هـــــاي تنهـــايـي من
وي سايت اختصاصي ف.شيدا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنیـــای کـــوچــــــــک مــن
راز گــــــــل ســـــــــــــرخ
او خــــواهـــد آمـــــــــد
بـــي خيـــال عشـــــق
آرامتـــر از آرامــــش
بچــــه ي غـــــم
مهرزاد ديوونـــه
تنها ... اما ...
شاعری از دیار عشق
تنهاي صبوري بنام " سايه "
دل گــــــــــویــــــــه
آس های یک بازنده
دختر مشرقی
ساناز
نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
طراح قالب
POWERED BY