با سلامی دیگر به همه آنمهایی که تو را می خوانند . با تو خواهم گفت بر من چه گذشته ست رفیق که دگر شاید فرصت دیدار شما نیست مرا . نوبت من چو رسد رخضت یکدم دیگر چو نبود مهربانی آمد دفتر بودن در بین شما را آورد نام من را خط زد و گفت که باید بروم من به او می گفتم که کارهایی دارم ناتمامند هنوز او به آرامی گفت : فرصتی نسیت دگر !! و گفت وقت تمام است ورقها بالا هر چه در کاغذ این عمر نوشتی ، تو ، بس است وقت تمام است عزيز برگه ات رو تو بده . منتظر باش كه خوانده شود نمره ات را تو بگير .
من به او مي گفتم نيمي از شربت ديروز درون شيشه است شايد آن شربت فردا و يا قرص جديد معجزاتي بكند حال من خوب شود ..
بگذريم از همه اينها راستي يادم رفت كارهايي دارم ناتمامند هنوز من گمان مي كردم نوبت مكن به چنين سرعت و زودي نمي رسد من حلاليت بسيار كه بايد بطلبم .
من گمان ميك ردم مثل هر دفعه قبل باز برمي خيزم من از اين بستر بيماري و تب
او مي گفت كه دگر ممكن نيست ...
دم در منتظرم زودتر راه بيفت ..
روح مهمان تنم چمدانش را بست گونه كالبدم را بوسيد پيكر سردم بر جاي گذاشت ..
رفت تا روز حساب نمره اش را بدهند ...
خبر رفتن من را به عزيزانم داد ..
وه چه غوغائي شد ...
و برادرم آمد كاش يك ساعت قبل آمده بود ..
قبل از آنكه چشمهايم را ببندد ..
او صدايم مي كرد كه چرا خوابيدم ..
راستي هم كه برادر خوب است من كه مدتها بود گرمي دست برادر را احساس نمي كردم هيچ ..
صبح فردا همگي جمع شدند با لباسهاي سياه و نگاهاني سرخ پيكرم را بردند و سپردند به خاك ..
خاك اين موهبت خالق پاك ..
چه رفيقان عزيزي كه بدين راه دراز بر شكوه سفر آخرتم افزودند
اشك در چشم كبابي خوردند ... قبل نوشيدن چاي همه از خوبي من مي گفتند ..
دستتان درد نكند ختم خوبي كه بجا آورديد .. اجرتان پيش خدا ..
عكس اعلاميه هم عالي بود كجي روبان سياه ايده خوبي بود ..

رخصتي داد حبيب كه بيايم آنجا آمدم مجلس ترحيم خودم همه را ديدم ..
همه آنهايي كه من در ايام حيات من نمي ديدمشان همه آنهايي كه نمي دانستم عشق من در دلشان نا پيداست .. واعظ از من مي گفت ...
راستي اين همه اقوام و رفيق من خجل از همه شان كه يك عمر گمان مي كردم تنهايم و ...
نمي دانستم من به اندازه يك مجلس ختم دوستاني دارم ...
آن ملك آمد باز .. آن عزيزي كه به او گفتم من .. فرصتي مي خواهم ..
خبر آورد مرا مي شود كه باز گردي ...
مدتي باشي در جمع عزيزان خودت ..
نوبت بعد ترا خواهم برد ..
روح من رفت كنار منبر .. و به آرامي به واعظ فهماند
اگر اين جمع مرا مي خواهند فرصتي هست مرا مي شود كه باز گردم..
واعظ آهسته بگفت : معذرت مي خواهم ... خبري تازه رسيدست مرا ..
گوييا شادروان مرحوم زنده هستند هنوز ..
....
و برادر بشتاب مضطرب رفت كه رفت ...
يك نفر گفت كه تكليف مرا روشن كن ...
اگر او زنده است هنوز كه بايد برويم ..
اگر او مرد كه خبر فرمائيد كه خدمت برسيم ..
مجلس ختم عزيزي دگر منعقد گرديده ..

رسم ديرين اين است ما بدانجا برويم سوگواري كنيم .. عهد ما نيست به ديدار كسي كو زنده است دل او شاد كنيم ... كار ما شادي مرحومان است ... نام تكليف الهي به لبم بود .. چه بود ؟
صله مرحومان ..
واعظ آمد پايين مجلس از دوست تهي گشت ...
عجيب صحبت زنده شدن چون گرديد ذكر خوبيهايم همه بر لب خشكيد ...
ملك از من پرسيد : پاسخت چيست بگو ؟
تو كنون مي آيي . يا بدين جمع رفيقان خودت مي ماني ؟
چه سوال سختي بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن !!!
زنده باشم بي دوست مرده باشم با دوست ..
زنده باشم تنها مرده در جمع رفيقان عزيز
چه رسم ناخوشاينديست در سوگ عزيزان يادشان كردن
و بعد از مرگ يكديگر به نيكي ذكر هم گفتن ..
اگر جمع ميان زدنگي با دوست ممكن نيست ...
ترا مي خواهمت ايدوست ..
جوابم بشنو اي دنيا
نمي خواهم تو را بي دوست ..
خوشا بودن كنار دوست ..
خوشا مردن در كنار دوست ...
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/04/27 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت
مادر
اي پناه اشكهاي بي پناهم
روزت مبارك...

کاش روزي تو بيايي و ببيني که چسان بي تو اندوه به من چيره شده
و نگاهم به ره است و به اميد به در کوفتنت رو به در خيره شده
کاش روزي تو بيايي و ببيني که دلم بي تو از خنده و گل بيزار است
و نگاهم از غروب خورشيد تا پگاه سحري بيدار است
کاش روزي تو بيايي و ببيني بي تو غرق در غمهايم
بي کس و سرگردان در ميان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهايم
کاش روزي تو بيايي و ببيني تنها ياد تو درد مرا تسکين است
و خدا داند و من که صداي قدمت تپش قلب مرا تضمين است
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/04/24 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت
بدان که با تمام رویاهایم باز در همه عصر ها دلگیر خواهم شد و در جشنی در خلا و در جشنی اعتراف آمیز و بازبدان که به کاری دون شأنم مرا وا میداری . گویا تو خود مدعی گفته های ناگفته و نوشته های نا نوشته بوده ای آری دقیقا چنین بود ـ مرا سبب دوست داشتن همین بوده ـ ببین چگونه کذابی ترسو با دو دلی بر من یکدل پیشی گرفت و با سنگدلی مضاعفش خواهان همدردی با من بر ظلمهایی است که خود بر من روا داشت و مرا که نگذاشت در عذابهای وجدانی خویش شریک می کند . شریک می خواند . ببین چگونه منقبضم می کند . و تو خود برق کنجکاو چشمانم را به بهتی براق تبدیل کردی ! لحظه ای درنگ می کردی و جسارتت را به سطح توقعم می رساندی ! شاید روزگار خوشتر رقم می زد لااقل اگر نه برای تو برای من ....گناه تو بر کرده هایت نیست بلکه بر نکرده هاست . آزردنهایت بر نگفته هاست . خدا از سر تقصیراتت بگذرد ...مهمان نا خواندۀ پر حاصل دنیای تقابل و تضاد را پیش پایم گذاشتی و دریغا که خود در تکراریترن فرو رفتی . به کدام قله و اوج نمی دانم !
نمی دانم درس معلمی که خود نیاموخته را باید آموخت یا نه !
مهمان ناخوانده رفته و این رفته و تکرار خود از نوع دیگری بود و اکنون منم و حافظی در دست بازش می کنم :
نه میـل لالـه و نسرین نه بـرگ نسترن دارم
گاهـی لسان الغیب ها هم دروغ می گویند

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/04/22 ساعت 14 موضوع | لینک ثابت
خورشید ما رو از یاد نبرده ! خبر خوبیه مگه نه ؟ هر روز میاد سراغمون . سری به حیاط خونه هامون می زنه ، از لابه لاي پرده هاي توري ، اتاقا رو ديد مي زنه . دست نوازش بر سر درخت وو گل و باغچه مي كشه . با سايه هاي شيطون و بازيگوش ، قايم باشك بازي مي كنه . به تن سيمان و سنگ و آهك گرمي مي ده . خاك خفته رو از خواب بيدار مي كنه . چه خوبه كه هنوز خورشيد نمرده . هر روز از نو ، زنده مي شه . يادمون مياره كه مهربوني هيچ وقت كهنه نمي شه حتي اگه يه نفر از پشت بهت خنجر بزنه مي توني برگردي بهش طوري نگاه كني ، طوري لبخند بزني ، كه قلب سرد اون آدم گچي رو آفتابي كنه . چه خوبه كه خورشيد يامون مياره كه محبت هر چي كه بيشتر ببخشيش ، بيشتر ميشه . اگه كسي بهت نارو زد تو به كسي نارو نزن . نذار احساس تلخي كه از زهر نفرت تو وجودت ، پيدا شده ، ريشه كنه . نخواه با ديگرون جوري رفتار كني كه اين حس تلخي رو كه مي گم ، اونا هم تجربه كنند .
تو كسي رو كه بهت نياز داره تنها نذار . فرق اوني که دوستی رو می بینه با اونی که نمی بینه تو همینه ! چه خوبه باز از خورشید بگیم که کمی دلت گرم شه . چه خوبه که می تونه یه عاطل و بیکار رو از ته خاک بیرون بکشه ! به زندگی پوچ و بی هدف اون دونه از همه جا بی خبر معنی بده .
خورشید ، رفقا ، آخرشه !!!
يه گلوله معرفته ٫ يه كوه محبته ، يه دريا ، صفاست ... گفتم صفا !!
چقدر ما صفا رو ميشناسيم . چرا هيشكي تو كوچه ها الكي نمي زنه زير آواز . ؟
دل بي ريا مي خواد . دل بي كلك . رفيق با معرفت .
رفيق ، صداي تو طعم خورشيد رو به يادم مياره . وقتي طعم صدات رو چشيدم ياد نوازش هاي خورشيد افتادم وقتي كه زمين فكر مي كرد تنهاست . انگار با خورشيد قوم و خويشي .
چه آشنا بودي وقتي منو ياد خودم انداختي . وقتي صدات تموم شد . دلت هنوز با من بود . گرم و داغ و مهربون . گفتم : ما رو باش خيال مي كرديم بي نيازيم . اما نه ... اين طور نيست . ما آدما به هم محتاجيم . هر كي فكر كنه از محبت و عشق ديگري بي نيازه دست تاريكي بدجوري بيخ حلقشه . نمي تونه نفس بكشه . ما هر كجاي عالم كه باشيم به صداقت هم ، به صداي نوازشگر هم ، به اعتماد هم محتاجيم . به اين كه بدونيم دوستمون دارن . به اين كه بگيم دوستت دارم .

به پرتو عشق كه مثه خورشيد آشناست . به تنور هميشه روشن محبت . اگه عشق رو شناختي بسه تا يكي فقط با ديدن روي تو ، فندك روحشو روشن كنه . اگه با محبت آشتي كني بسه تا حنجره كسي رو كه مي خواد بخونه واك نه . اگه تو دستاي ما نوازش باشه بسه تا يه نسل اون دست به دست بهم قرض بدن . اگه از هر عمل خيري از هر كلام نوازشگري ، جرقه هاي عشق رو بسازيم بسه تا واسه هميشه روشن بشيم . اگه هر روز يه وجب از خشونت فاصله بگيريم . يه قدم به مهربوني نزديك تر ميشيم .
اگه تو آينه خودتو نگاه كني . چشات يادت ميارن كه دنيا به خاطره عشقه كه سبزه . حيفه حروم بشي . بذار طعم خورشيد رو بچشيم . حالا اومده با يه آواز كه اونو به تو پيشكش كنه . به تو كه از جنس خودشي . به روح بي قرارت كه دنبال مهربوني بي تابي مي كنه . ! با صداي گرمت كه طعم خورشيد رو به ياد زمين مياره . يادت باشه ، اين آواز اولين ترانه من به روح توست :
خورشيد ما رو از ياد نبرده ...
خبر خوبيه !!!
مگه نه ؟ !!!
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/04/17 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت
نه چشم دل به سوئی نه باده در سبوئی
که تر کنم گلوئی به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته ام در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره پاره بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
ستاره ها نهفته ام در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/04/09 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

يا ام ابيها!
امشب دل بي قرارم را با همه دردهايش ، تقديم تو خواهم كرد . چشمان اشكبارم و نگاه خيسم را بسوي تو مي آورم تا در كوچه پس كوچه هاي تنگ و تاريك مدينه وجودم براي تو گريه كنم.
يا ام ابيها!
گفتند، روضه نخوانيم!!!!
ياد درختي افتادم كه تو در زير سايه اش گريه مي كردي و نا مردان روزگار، سايه بان تو را قطع كردند.
ياد آن روزي افتادم كه به مولاي مظلومان گفتند ، به فاطمه بگو يا روز گريه كند شب آرام بگيرد يا شب گريه كند روز آرام شود...
يا ام ابيها!
گفتند، نگوييم پهلويت را شكستند. گفتند، نگوييم حريمت را پاس نداشتند.
اي دختر رسول! فداي مظلوميتت كه هنوز هم استمرار دارد.
يا ام ابيها!
هق هق گريه هايم را بشنو كه اينك از پشت ميلياردها ميليارد ثانيه ، تو را مي خواند.
يا ام ابيها!
امشب ، در كوچه پس كوچه هاي آن شهر عجيب ، بر مولا چه مي گذرد؟؟ دلم مي خواهد امشب از عمق وجودم فرياد بزنم.داد بزنم.نعره بكشم و آنقدر گريه كنم و اشك بريزم تا هيچ غروري در وجودم نماند.
يا ام ابيها !
امشب جان بي طاقت مرا به ميخانه ات پناه ده. دلم مي خواهدامشب ، در حبّ تو رسواي رسوا باشم. دوست دارم امشب ، تمام آسمان وجودم ، ابري و باراني باشد.
يا ام ابيها !
امشب ، جز صورت سيلي خورده ات به هيچ چيز نخواهم انديشيد. امشب ، جز به غربت مظلومانه ات به هيچ چيز فكر نخواهم كرد. امشب ، جز به بلنداي مظلوميتت به هيچ چيز نگاه نخواهم كرد .
يا ام ابيها!
امشب ، عجب شبي خواهد بود.
امشب غربت سنگينم را با مرواريدهاي اشكم به مدينه غمناك تو پيوند مي زنم.
يا ام ابيها!
امشب دلم را آكنده از سوك تو مي كنم. امشب ، غريبانه خواهم گريست. امشب، دل و ديده ام را به آتش خواهم كشيد. سينه تنگم را خواهم دريد. زانوهايم را در بغل خواهم گرفت و دشت تفتيده جانم را با غصه سيراب خواهم كرد.
يا ام ابيها!
اي كبوتر غريب مدينه! من هيچ ندارم جز دلي كه در حبّ تو آتش گرفته است. جز چشمي كه سيلاب سيلاب اشك ، به دامان محبتت سرازير كرده است. امشب دل من هم مثل درب خانه ات، آتش مي گيرد و قلب داغدارم در عزاي محسنت پاره پاره مي شود.
يا ام ابيها!
امشب با تمام تنهايي هايم و با تمام روسياهي هايم قدم به آستان پر مهرت مي گذارم تا از كوثر تو سيراب شوم.
يا ام ابيها!
جان علي امشب، ما را درياب كه سخت محتاج كرامت توييم. كه سخت ، محتاج نگاه كريمانه توييم.
يا ام ابيها...... يا ام ابيها....يا ام ابيها
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/04/07 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
بهار هم رفت ، يه فصل ديگه تو زندگي ، ورق خورد . امروز همون روزيه كه ، قراره با خودت ملاقات كني . وقتشه يه نيگا ، تو آينه به خودت بندازي . تو اين فصلي كه گذشت خيلي بارون باريد ، يه عالمه غنچه وا شدن ، يه كوه شكوفه پر پر شدن ، قد صد تا بهار . بلبلا چهچهه زدند . خيليا تو اين فصل به دنيا اومدن . خيليا تو همين فصل كوچ كردند . پرنده هاي مهاجر از سفر برگشتند . خيلي از آدما تو همين فصل بهار يه جفت پيدا كردن تا با هم يار بشن و زير يه سقف زندگي كنن . بعضي ها هم تو همين فصل كه حالا جاش خاليه عمرشون رو دادن به تابستون و از دنيا رفتن .
اما زندگي مثه هميشه عين يه رودخونه جاريه ، به هر پيچي كه رسيد چرخيد . به هر صخره اي كه رسيد نترسيد و ازش پريد . منم مثل رود با زندگي همراه شدم تا اينكه ...
راستي خوبه وقتي داري خودت رو تو آينه ديد مي زني ؛ يه نيگا به دستات بندازي . خيلي وقته ازشون غافلي يادت رفته دستات چه نعمتين . دستاتو لمس كن . تو با اين دو تا دست چه كارا كه مي توني انجام بدي . مي توني بنويسي . ساز بزني ، نفاشي كني ، ظرف بشوري ع مي توني با كمك دستات غذا بخوري ، ، موها تو شونه كني ، و خيلي كاراي ديگه . ولي يه كاري خيلي خيلي به دستات مي آد . اونم اينه كه مي توني با دستات نوازش كني . دست كسي رو كه باهاش قهري دوستانه فشار بدي . از دستات بپرس چند وقته كسي رو نوازش نكردن ؟ به دستات دقت كن .!!!
دستات يه زبوني دارن كه ميشه با اون زبون يه عالمه حرف با مهر و عشق و نوازش به عالم هديه كرد . نوازش مي توني يه عالمه شكل به خودش بگيره . مي تونه گفتن يه دوستت دارم باشه به دوستت يا يه شاخه گل باشه كه بي بهونه و مناسبت برا دوستت و عزيزت مي خري مي تونه شنيدن درد دل يه كسي باشه كه يه كوه حرف تو گلوش گير كرده . مي توني با شنيدن حرفاش نوازشش كني .
آره عزيز همه چيز تو عالم ، محصول نوازشه ، اگر خورشيد دونه اي رو كه تو دل خاكه نوازش نمي كرد هيچ گياهي دلش واسه سبز شدن گرم نميشه . قدرت جادوئي عشق ، مسافت و دوري و نزديكي نميشناسه فقط حركت مي كنه . قدرت جادوئي عشق ، اما و چرا و شايد و بايد و نبايد نميشناسه فقط عمل مي كنه .
با تو هستم . آره باتو !
تو كه جلوي آينه واميسي ، زلفاتو ژل مي زني خط ريشت هميشه صافه . تو كه لباس و كيف و كفشت حرف نداره ، خيلي شيكه . تو كه باسه رفيقت ختم معرفتي . ببين تو اين قد و بالا و قامت چيزي كم نيست .شده تا حالا به دوستت كه كز كرده يه گوشه يه دست نوازش بكشي و بگي چته ؟ نوازشش كني ؟ از دستات بپرس : چند وقته گمشون كردي ؟
بذار حالا كه بهار رفته . حالا كه گلاي ارغواني پر پر شدن حالا كه روزگار قصد نداره هيچ جائي وايسه و خستگي در كنه ؛ تو هم خستگي نا پذير با اين رودخونه كه اسمش زندگيه حركت كن و جاري باش . بذار وقتي كه سال ديگه بهار از راه مي رسه ببينه كه تو خونه كوچيكه تو يه ارغوان هست كه هيشوقت گذر زمان پرپرش نمي كنه ...

فراموش نكن كه زندگي مثه رودخونه در جريانه و هي ميره و هي ميره .
زندگي عاشقونه مي خونه ؛ عطش نوازش ..
و لحظه لحظه فرياد مي زنه اون كيه كه منو سيراب كنه ؟!
جوابش پيشته . يه نيگا به دستات بنداز ..
آره خودشه ..
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/04/02 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

يگانه نياز ما : آداب و مراسم را نيازي نيست.
متون مقدّس ضروري نيست.
ثروت و اقتدار هم به کار نمي آيند.
رياضت جسم بيهوده است.
دانش و هنر لازم نيست.
يگانه نيازما، داشتن قلبي پاک،
متواضع و پرهيزگار است
قلبي که به خدا تسليم شده است
و با هر تپش مي گويد :
" خداوندا به ((تو)) عشق مي ورزم،
خداوندا به ((تو)) نيازمندم".
فهرست اصلی
دوستان
فلفلی / همسر عزیزم
صباجوون خودمون
فرشته
خاطره
وبلاگ داداشی خودم
سايت مشاغل ايران
اهدای عضو اهدای زندگی
سايت اختصاصي محمدخاتمي
تنهاترازسكوت..
دریای شیشه ای
دست نوشته هاي من
مـــــــن و خــــــودم
مـــن و تنهـــــــــایی
دل نوشته هایم برای...
نغمــه هـــــاي تنهـــايـي من
وي سايت اختصاصي ف.شيدا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنیـــای کـــوچــــــــک مــن
راز گــــــــل ســـــــــــــرخ
او خــــواهـــد آمـــــــــد
بـــي خيـــال عشـــــق
آرامتـــر از آرامــــش
بچــــه ي غـــــم
مهرزاد ديوونـــه
تنها ... اما ...
شاعری از دیار عشق
تنهاي صبوري بنام " سايه "
دل گــــــــــویــــــــه
آس های یک بازنده
دختر مشرقی
ساناز
نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
طراح قالب
POWERED BY