تقديم به آنكه
                  آفتاب مهرش ..
                                      بر آستان دلم .. 
                                                           هرگز غروب نخواهد كرد ..

لحظه هائي را به ياد مي آورم به سرعت باد گذشتند . ساعتها كه خاطره ها را پنهان ساختند و روزها كه با گذشت خود  ورقهاي زندگي ام را ترجمه كردند و من به ياد اولين روز آشنائي  ، روزي كه ترا پشت نيمكت مدرسه ديدم اشكي تقديمت مي كنم .
آن روز كه غريبانه پا به سرزمين قلبم نهادي ، به پاي مقدمت گلهاي زيباي محبت را برايت چيدم و انگاه كه از شوق آشنائي دنبال واژه اي مي گشتم ، تو سلام كردي و اولين قدم را برداشتي .
من آرام آرام در كوچه پس كوچه هاي دلت ، قدم زدم تا تو را بيشتر بشناسم و آنگاه كه اجازه دادي در درياي چشمانت به جستجو بپردازم ، گمشده خود را يافتم و تو مرواريدي از محبت را به من هديه دادي .
وقتي با تو بودم ، زندگي معناي تازه اي مي يافت . ياد تو ، طراوت و شادابي خاصي به روح شكسته ام مي داد و دوستي با تو ، جز بوي محبت نمي داد . 
دوستي ،كلامي است كه مي توان درپس گلبوته هاي آن به دورازفريب ونيرنگ و ريا،زندگي كرد .
و حالا بعد از گذشت سالها باز هم صادقانه به تو قول مي دهم كه هرگز ياد تو را بر ايوان فراموشي پهن نكنم . من اينك به اين نكته ايمان دارم كه در برابر عظمت و سادگي دوست ، جز وفاداري كاري شايسته تر نيست ...
و من در برابر اين همه فقط از تو مي خواهم كه بگذاري هميشه ميهمان قلبت باشم .



امروز به تو نگریستم و پیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بودم . ترا دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی و با صدای بلند آنها را به زبان می آوردی و دلم می خواست کاری کنم که رویاهاین به حقیقت بپیوندند . شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی . زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم ، تنها اگر مي توانستم ؛
اگر مي توانستم اطمينان حاصل مي كردم كه هرگز طعم شكست را نمي چشي ، اما آنگاه از همواره پيروز شدن چه مي آموختي ؟
اگر مي توانستم ، هنگام زمين خوردن دستت را مي گرفتم اما آنگاه هرگز نيروي دوباره برخاستن را نمي شناختي . !
اگر مي توانستم ، ترا مستقيما به مقصد زندگيت مي بردم اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمي شناختي . !
اگر مي توانستم ، عشقي را كه آرزوي آن را داري ، عشق زندگيت را ، برايت مي يافتم اما آنگاه هرگز نمي فهميدي كه لذت عشق واعقي در مسيري است كه در طي آن ، عشق را مي يابي . !
اگر مي توانستم ، تمام روزهاي ترا آفتابي مي كردم اما آنگاه هرگز پاكي باران را نيم شناختي . !
اگر مي توانستم ، ترا با گنجينه هاي دنيايي كه در آن زندگي مي كني احاطه مي كردم آنگاه هرگز به ارزش گنجينه هاي دنياي درون خود پي نمي بردي . !
اگر مي توانستم خوشبختي را در دستانت مي گذاشتم اما آنگاه هرگز ياد نمي گرفتي كه رشد واقعي از تلاش براي بدست يافتن چيزهائي مي آيد كه در دسترس تو نيست . !
اگر مي توانستم و مي توانم .... ترا تا پايان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت .

 

اگه تو نبودي دلم به هواي كه دلتنگ مي شد ؟
اگه تو نبودي محرم تنهاييمام كه بود ؟
اگه تو نبودي چه كسي با يه لبخند تمومه غمام رو مي گرفت ؟
اگه تو نبودي ... 
و من در برابر همه خوبيات فقط ميتونم بهترين دوستي باشم كه تو زندگيت داشتي آخه تو هم بهترين رفيقي بودي كه تو تموم زندگيم دارم .. و خواهم داشت ...
.......عشق تو نوشتني نيست  ....


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/06/03 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت