ذات تو چنان خوب و مهربان است که زیباترین مهربانیها را تجسم می بخشد . نا تو و ذات تو تداعی معنای حقیقی انسان است . هر روز می آمدی پای پنجره اتاق حوصله ام ، منتظر مي ماندي و گاهي آرام شعر مي خواندي كه مي دانستم اولين شنونده آنم و اين چقدر مرا مغرور مي ساخت . پنجره را مي گشودم تا " تماشا " آغاز شود .
هر پنجره اي كه تو پاي آن مي رفتي ، بي شك گشوده مي شد ..
يادم هست روزي كتابي به من هديه دادي كه داستانش شبيه داستان ما بود . ابتداي فصلي از آن كتاب ، گل سرخي نهاده بودي . فصلي كه حرفهاي مشترك تو نويسنده كتاب و هر عاشق حقيقي ديگر بود . گويي مي خواستي براي اثبات حضور عشق روي زمين ، نشانه اي نشانم داده باشي و باورم را آسان كرده باشي .
مهربان عزيزم ..
من آن روزها گرفتار " عقل " بودم ، نه آن عقل برتر حقيقت جوي آزاد . عقل آلوده به عرف ، آميخته به غرور و نافهمي و فريفته مصلحت انديشي ها و عينيات ..
آن فصل را .. آن كتاب را خواندم و هرگز آن را اين چنين عميق كه امروز مي فهمم .. نفهميدم ! تنها دانستم سخن از معناي عظيمي است كه انديشيدن آن نفس را سنگين مي كند و بودن را سخت .
سكوت مي كردم و تو سكوت مرا ترجمه مي كردي ...
روزها مي گذشتند و من همچنان آن دانه سرخ را در كتابخانه ام ، ميان كتابها ، پنهان كرده بودم و تنها زماني كه به سراغ كتابهايم مي رفتم ، نگاهي  به آن مي انداختم و براي لحظاتي روحم دگرگون مي شد ..
گاه تمام روز سعي مي كردم فراموشش كنم . و تمام شب نگاهش مي كردم و بر ترديدهايم مي گريستم ...






بسياري از ما همين گونه ايم ..
دروني پر ، حضوري تهي ، دلي عاشق و نهان ، عقلي خودپرست و آشكار !!
هيچ گاه خودمان را تعريف نمي كنيم . عادت كرده ايم كه شناختمان از خويشتن مجموعه نظرات و قضاوتهاي درست يا نادرست ديگران باشد و از اين روست كه هميشه هراسان از نگاه ديگران و صداقت درونيمان نقابي ساخته ايم .. نقابي كه بيش از چهره حقيقيمان باورش كرده ايم ...
تمام عمرمان را صرف نگهداري و زيباتر كردن اين نقاب مي كنيم ..
و خود آرام آرام پشت آن ...
پيرتر ..
خود فراموش تر ...
و تنهاتر مي شويم ...


با تو از عشق مي نويسم ...
محبوب من بزرگوار ..
با تو از عشق مي نويسم ...
با تو از دلتنگي هاي شبهاي مات ...
با تو از روزهاي بي سرانجام مي نويسم ...
اين لحظه هاي ممتد ...
در انتهاي حضور تو معني مي يابد ...
بي پيرايه و بي ادعا ..
و آنگاه ..
چيزي بر قلب من فرود مي آيد ...
از جنس عشق ...
و من ..
با تو از عشق مي نويسم ...
از روزهاي بي سرانجام ..
مرا از اين بن بست واژه هاي بي پايان رها كن ...
و به بزرگراههاي آسمان برسان ..


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/07/09 ساعت 14 موضوع | لینک ثابت