اگر عاشق نیستی ، پس كه هستي ؟! لااقل عاشق خودت باش ...
خيلي زيبا بود . زيبايي اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخير كرد . آنقدر زيبا بود كه دلم نمي خواست حتي لحظه اي چشم از چشمهايش بردارم چشمهايش آئينه زندگي بود ..
سرشار از صداقت و يكرنگي ...
احساس مي كردم كه او لياقت بدست آوردن همه چيز را دارد . احساس مي كردم تمام دنيا و كائنات فقط به خاطر او در گردش و تكاپو هستند . روح بزرگ و خدايي اش آنقدر زيبا و خواستني بود كه نه تنها من بلكه همه اطرافيان را بسوي خويش جذب مي كرد . فقط كافي بود لبخند بزند ...
اگر به خودش ايمان پيدا مي ركد مي توانست حتي كوه ها را هم جابه جا كند در مقابل ايمان و اراده او هر كاري شدني بود . همه جنبه هاي او برايم دوست داشتني بود آنقدر در كنار او بودن برايم لذت بخش بود كه كه تمام غمها و غصه هايم را فراموش مي كردم . در مقابل روح ملكوتي او حتي غم ها و غصه هاي بزرگ هم مي توانست مثل يك امتحان كوچك و ساده زندگي باشد . ...
اصلا ارزش او بيش از اين بود كه لحظه هايش را با ناراحتي هاي عادي روزمره غم انگيز كنم ..
آغوش گرم و مهربان او مي توانست پناه همه اطرافيانش باشد . روح يگانه و خلاق و بي انتهاي او در قالب جسمي دوست داشتني در اين دنيا نمايان شده بود ..
و اين فرشته زميني تمام جودم را از عشق خود لبريز كرد و از آن زمان به بعد هر زمان كه او را مي بينم بر لبانم " فتبارك الله احسن الخالقين " جاري مي شود ..
بنظر من او ارزشمندترين كسي است كه هر روز در آئينه نصب شده بديوار اتاقم مي بينم ..
آخر من عاشق كسي هستم كه هر موقع در آئينه نگاه مي كنم با چشمهايش به من سلام مي كند ..
دوستت دارم اي فرشته زميني ...

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/09/27 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت
هیچ وقت تا به حال این قدر تنهایی خودم رو حس نکرده بودم ... حس عجیب و غیر قابل توصیفی داره . آدم با بقیه می گه می خنده حتی اگه زورکی هم شده ولی از درون داره آتیش می گیره ! خیلی خسته ام ... خیلی خسته ... بی نهایت .. تا حالا اینقدر خسته نبودم .قلبم بعضی وقتابدجوری دردمی گیره وناخودآگاه این حالت بهم دست میده ولی احساس می کنم یکی از درون با من تو این مواقع حرف می زنه و منو آروم می کنه .... دلم می خواد گریه کنم .... های های...دلم میخواد کنار دریا باشم و خیره به موجای دریا اشک بریزم .... ااگه بخوام از دردهام بنویسم باید خیلی از این ورقها رو سیاه کنم ولی آدم چیکار میتونه بکنه ازچیزایی که میفهمه ولی نمی تونه بازگو کنه .... خیلی سخته ... خیلی ...ولی باز هم باید نقاب زد .... یا به قول معروف صورتم رو با سیلی سرخ نگه دارم ....
خدایا ...
مثل همیشه که کمکم کردی باز هم کمکم کن و تنهام نزار ... یه بغض سنگین یخیلی سنگین تو گلوم گیر کرده که خودت خیلی وقته ازش خبر داری ... ولی نمی دونم چرا نمی تونم خالیش کنم ...
خدایا کمکم کن ....
اگه تنها یه فرصت دیگه داشتم ....
تنها یه فرصت دیگه ...
زمانی بود که احساس می کردم شاد و پر تلاش گرم بالا رفتن از پله های نردبان ترقی هستم . ای کاش لحظه ای می ایستادم و از خود می پرسیدم که آیا نردبان بر دیوار درستی تکیه داره یا نه ؟
شکست اصلا وجود نداشت .
فقط یه تجربه بود .
مهمتر از شکست یا پیروزی رشد کردن در طی مسیر بود .
همیشه فکر می کردم دنیای خوب بودن دنیای پر پیچ و خم و پر ضابطه ایه و حتما لازمه که آدم عارف و زاهد و ریاضت طلب باشه . همیشه منتظر یه معجزه بودم . احساس می کردم که نیاز به یه تحول درونی دارم اما نمی دونستم که این تحول درونی می تونه اینقدر سخت باشه .....
واقعا در این بازی خاکی زندگی کی آغاز می شه ....
بازی ادامه داره اما مثله این که فرصت من به پایان رسیده ...
اگر تنها فقط تنها یه فرصت دیگه داشتم .....
اونوقت هیچ وقت از بازی تکرار خسته نمی شدم و قطعا شجاعانه تر از اینا بازی می کردم ... ترس رو کنار می گذاشتم ... اگر فرصت دیگه ای داشتم هیچ وقت به هیچ کس اتکا نمی کردم و به دنبال ستون نمی گشتم تا تکیه کنم . هیچ وقت از خدا بت نمی ساختم ... تا هزاران توقع بیجا را به دنبالش روانه کنم . ....اگر فرصت دیگه ای داشتم با جسارت از دلخوشیهای کاذب دل می کندم و تغییر آغاز می نمودم ........هیچ گاه به غرور اجازه نمی دادم تا رشد منو متوقف کنه ... ! اگر دوباره زمان در اختیار من بود ... برا خود ارزش بیشتری قایل می شدم و هیچ خواسته و آرزوی نیکی رو خارج از توان و لیاقت خود تصور نمی کردم ...
اگر می توانستم دوباره وارد بازی بشوم ...
از فکر کردن لذت بیشتری می بردم و فروان دعا می کردم ....
حالا می فهمم که زندگی یعنی وقتی که بعد از چندین شکست سنگین دوباره بلند شدن .....
وقتی به گذشتم نگاه میندازم باید هر اشتباهی بوده رو بپذیزم ... و از اون درس بگیرم ....
و اینو بفهمم که تا زمانی که خودم نخواهم هیچ اتفاقی رخ نمی ده ....
حالا هم که گذشته دیگه رفته باید به فکر امروز و فرداها بود .... چون پشیمونی دیگه فایده نداره .... !!!!!

دوست دارم همیشه اسمت رو بگم
اسمی که زندگی رو به من داد
دوست دارم همیشه یادت بکنم
یادی که عشق و محبتاش
همه پر از خاطره اس
خاطرات رنگارنگ
خاطرات جور واجور
قلب تو یه پنجره س
که به من امید و آرزو می ده
وقتی دوست داشتن تو
روح و جسمم رو نوازش می ده
چرا شعرم رو به تو هدیه ندم ؟
وقتی دلهامون بهم نزدیکه
چرا تنهات بزارم ؟
چرا اخمت کنم ؟
عهد و پیمونی که بستیم
تا زمون مرگ شکسته نمی شه
همیشه تو هرکجا تو هر زمون
این سخن یادت باشه
اگه عشق تو چشات موج می زنه
دیگه جائی باسه نفرت و غم نیست
این دل نمیشکنه ..
وجود داره ..
به دیگرون وجود می ده ..
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/09/10 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

يگانه نياز ما : آداب و مراسم را نيازي نيست.
متون مقدّس ضروري نيست.
ثروت و اقتدار هم به کار نمي آيند.
رياضت جسم بيهوده است.
دانش و هنر لازم نيست.
يگانه نيازما، داشتن قلبي پاک،
متواضع و پرهيزگار است
قلبي که به خدا تسليم شده است
و با هر تپش مي گويد :
" خداوندا به ((تو)) عشق مي ورزم،
خداوندا به ((تو)) نيازمندم".
فهرست اصلی
دوستان
فلفلی / همسر عزیزم
صباجوون خودمون
فرشته
خاطره
وبلاگ داداشی خودم
سايت مشاغل ايران
اهدای عضو اهدای زندگی
سايت اختصاصي محمدخاتمي
تنهاترازسكوت..
دریای شیشه ای
دست نوشته هاي من
مـــــــن و خــــــودم
مـــن و تنهـــــــــایی
دل نوشته هایم برای...
نغمــه هـــــاي تنهـــايـي من
وي سايت اختصاصي ف.شيدا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنیـــای کـــوچــــــــک مــن
راز گــــــــل ســـــــــــــرخ
او خــــواهـــد آمـــــــــد
بـــي خيـــال عشـــــق
آرامتـــر از آرامــــش
بچــــه ي غـــــم
مهرزاد ديوونـــه
تنها ... اما ...
شاعری از دیار عشق
تنهاي صبوري بنام " سايه "
دل گــــــــــویــــــــه
آس های یک بازنده
دختر مشرقی
ساناز
نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
طراح قالب
POWERED BY