هیچ وقت تا به حال این قدر تنهایی خودم رو حس نکرده بودم ... حس عجیب و غیر قابل توصیفی داره .
آدم با بقیه می گه می خنده حتی اگه زورکی هم شده ولی از درون داره آتیش می گیره !
خیلی خسته ام ...
تا حالا اینقدر خسته نبودم . قلبم بعضی وقتا بدجوری درد می گیره و ناخودآگاه این حالت بهم دست میده
ولی احساس می کنم یکی از درون با من تو این مواقع حرف می زنه و منو آروم می کنه ....
دلم می خواد گریه کنم .... ولی من اینجا تک و تنهام ... شونه ای نیست تا سرم رو بزارم روش و های
های گریه کنم ... دلم میخواد کنار دریا باشم و خیره به موجای دریا اشک بریزم .... اگه بخوام از تنهاییمام
بنویسم باید خیلی از این ورقها رو سیاه کنم ولی آدم چیکار میتونه بکنه از چیزایی که میفهمه ولی نمی
تونه بازگو کنه .... خیلی سخته ... خیلی ...
ولی باز هم باید نقاب زد .... یا به قول معروف صورتم رو با سیلی سرخ نگه دارم ....
خدایا ...
مثل همیشه که کمکم کردی باز هم کمکم کن و تنهام نزار ... یه بغض سنگینی خیلی سنگین تو گلوم
گیر کرده که خودت خیلی وقته ازش خبر داری ... ولی نمی دونم چرا نمی تونم خالیش کنم ...
خدایا کمکم کن ....

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/12/20 ساعت 15 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم چه می کنم و به چه کاری دست خواهم زد ؟ وقتی خشم به همان سرعت که بروز کرده بود فروکش کرد احساس آدمی را داشتم که فریب خورده و بعد با خود تکرار کردم . با بی اعتمادی هم باید زندگی کرد همه دم از اعتماد می زنیم . آن کس که از اعتماد سخن می گوید به رازداری خیانت می کند و نا پاکی آرام آرام و بی انگیزه دست به کار غارت عشق و دوستی می شود .
به گمانم این را شاملو می گوید و شاید گزارشی باشد به خود من ....
من جویده شدم . هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده رویی تن در دادم . و این سرخوشی فریبی بیش نبود . ما آبستن امید فراوان بوده ایم .
دریغا که به روزگار ما دوستیها مرده به دنیا می آیند ....
اما من از پس روزگار بر می آیم .. هر روز نشانه ای می یابم تا با شهامت بیشتری بگویم آنکس که سخن از اعتماد می زند تنها از منافع خود دفاع می کند . پس کی می آیی . ....
گفتی که روزی هر لب آوازی زمزمه کند . من دیگر آوازی نمی شنوم . این دالان بی انتهـا چه زمــان به روشــنایــی منتهی می شود ؟ به دریچه ای دل بسته می شود و بدان خیره می مانی و آنگاه که شادمانه بازو مـی گشایی چاهی را در انتظار می بینی که از پیـش برایت مهیا کرده اند .... ... و افسوسم برای غروری است کـه به گــدایی وا داشتمش حال آنکه با من اتمام حجت می کرد و مرا از این اشتباه باز میداشت.....
زندگی دام می نهد . عشق دام می گسترد . حالا من بی تابانه در طلب خویشتنم ....
آیا به توانایی دستانم تردید دارم ؟ ترس از چیست ؟
در گاه خونین و فرش آلوده شهادت می دهد که برهنه پای بر جاده ای از شمشیر گذشته ایم ........

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 85/12/04 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

يگانه نياز ما : آداب و مراسم را نيازي نيست.
متون مقدّس ضروري نيست.
ثروت و اقتدار هم به کار نمي آيند.
رياضت جسم بيهوده است.
دانش و هنر لازم نيست.
يگانه نيازما، داشتن قلبي پاک،
متواضع و پرهيزگار است
قلبي که به خدا تسليم شده است
و با هر تپش مي گويد :
" خداوندا به ((تو)) عشق مي ورزم،
خداوندا به ((تو)) نيازمندم".
فهرست اصلی
دوستان
فلفلی / همسر عزیزم
صباجوون خودمون
فرشته
خاطره
وبلاگ داداشی خودم
سايت مشاغل ايران
اهدای عضو اهدای زندگی
سايت اختصاصي محمدخاتمي
تنهاترازسكوت..
دریای شیشه ای
دست نوشته هاي من
مـــــــن و خــــــودم
مـــن و تنهـــــــــایی
دل نوشته هایم برای...
نغمــه هـــــاي تنهـــايـي من
وي سايت اختصاصي ف.شيدا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنیـــای کـــوچــــــــک مــن
راز گــــــــل ســـــــــــــرخ
او خــــواهـــد آمـــــــــد
بـــي خيـــال عشـــــق
آرامتـــر از آرامــــش
بچــــه ي غـــــم
مهرزاد ديوونـــه
تنها ... اما ...
شاعری از دیار عشق
تنهاي صبوري بنام " سايه "
دل گــــــــــویــــــــه
آس های یک بازنده
دختر مشرقی
ساناز
نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
طراح قالب
POWERED BY