تبليغاتX
 اومدی " معجزه " کردی
 

بیتوته ای زیر پلک چشمانت

بنا کردم

و با مردمان چشمانت

به زندگی نشسته ام

پس هیچ گاه چشمانت را

به گریه وامدار

زیرا در یک چشم بر هم زدن

سقف آرزوها بر سرم

آوار خواهد شد ........

 

 

سلام ..

از همتون ممنون که به کلبه بهاری من سر می زنید ..

یه کم سرم شلوغه اینه که خودم نتونستم به روز کنم ..

به جاش همسرم ... این کارو برام می کنه ..

سعی می کنم به همتون سر بزنم ..

بدرووود ..


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/03/26 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


اعتماد کن!

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آید، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ."

گنجشك گفت:" لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟"

و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.آنگاه تو از كمين مار پر گشودي ."

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت:" و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي."

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/03/07 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting