آمدم!
هستي...؟
ورنه من به چه كار آمدم در اين هستي؟
آري منم همان بنده ي ناشكر تو.
همان كه در خيال بي خيالي خود را رها كرده.
هستي...؟
خدا با تو هستم...
مي دانم كه ديگر حتي لياقت شنيدن پاسخي را ندارم
ولي به خدايي خودت جوابم بده
گريه مي كنم شايد دلت برايم بسوزد
شايد ترحم كني
كه بسيار محتاج هستم
آري
حق با توست
بد كردم
بد گفتم
لعنت به من
لعنت به همه آنهايي كه بهانه شان شيطان است
كه من اين بهانه را نمي آورم
كه خودم بار گناهي كه كردم را به دوش مي كشم
دلم گرفته
از خودم
.
.
.
نشان دادي
همه قدرتت را به من نشان دادي
ولي من ديگر تاب و تحمل ندارم
به وجودت قسم من بي رمقم
نايي ندارم
او را از من نگير
از من نگير
از من نگير
.
.
.
تو خودت خوب مي داني كه مرگ برايم ترسناك نيست
اما با او
همراه او
نه تنهايي
كه از هم جدا
نه
نه
نه
اين بار هم نمي گذارم
به فرشته ي مرگ بگو
باز هم كلام خدا را واسطه مي كنم
شايد خود خدا رحم كند
ممنونم
خدايا شكرت
مي دانم كه همه را گوش دادي
پس شكر

مرتضي جان!
سلام
وجودم خسته از آزمون هاي دشوار خداست...
مي گن صبر کوچيک خدا چهل سال زمان ميبره
واي از روزي که خدا بخواد چهل سال صبوري کنه
و من ؛ بنده ي کم طاقت نتونم دوام بيارم...
مرتضي مهربونم
خسته ام!
کي مي دونه درون اين چهره ي آروم من چي مي گذره غير از خودت...
من همونم؟
نه!
من ديگه حتي شب و روز رو هم گم کردم.
فقط اينو مي دونم که در سخت ترين و مهمترين آزمون قرار گرفتم؛
آره سخت ترينه چون که خدا داره منو با عزيزترينم، با تکه ي وجودم امتحان مي كنه.
خدا دست گذاشته رو نقطه ضعفم...
كمكم كن مرتضي
دستم رو بگير
گله اي نيست ؛
خدا رو به خاطر داده ها و نداده ها و گرفتناش ستايش...
تا ابد سپــــاس...
ولي قول بده كه باهاش حرف بزني
مثل هميشه تو پادرميوني كني
شايد به خاطر تو
به من رحم كنه
مي دونه كه تو براي من يعني زندگي
يعني نفس كشيدن
يعني عشق
پس تنهام نزار
و
به خدا بگو تو رو برام نگه داره
دوستت دارم
به خدا
بدون تو مي ميرم
تو مرتضي من هستي
حالا كه خدا تو رو به من داده
بزاره همه زندگيم رو به پات بريزم
بهش بگو معامله يه طرفه فسخ نميشه
اين رسمش نيست
من فهيم رو ميدم ولي مرتضي رو نه!
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/06/25 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت












شلپ شولوپ، ملچ مولوچ
متن پست وبلاگ صباي عزيزم


به نام خدا
10۲
امروز واسه من از زیباترین روزایی هست که خدا می تونه به بنده اش هدیه بده
روز مهمی هست توی زندگی ایم
آخه امروز بهانه زندگی من 23 سال پیش بدنیا اومده..آخ اون موقع من نبودم..چقدر جام خالی بوده
عجب از کارای خدا...اگه میدونستم با اومدن به این دنیای مجازی,به این دنیای بی حساب و کتاب بهترین و ناب ترین موجود روی زمین رو پیدا می کنم,زودتر می اومدم
واقعا نمی دونم چگونه و چگونه ازخدا تشکر کنم که این هدیه قشنگ رو در بهترین زمان بهم داد
دیگه برام رسیدن به آرزوهای محال عادی شده,وجود و حضور فهیمه در ثانیه های زندگی ام محال بود...فهیمه رو با جونم نگه داشتم.
کاش می تونستم احساسم رو بیان کنم .
چقدر خوشحالم از اینکه امسال فهیم من در کنار همسر نازنینش(آقا مرتضی مهربون) لحظاتش رو سپری می کنه.
فهیمه ناز من,مهربان همه لحظه های نابم: تولدت مبارک

از تموم دنیا و دارو ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمیه خنجر زهرآگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیری شو ببین چه پیرم
منو دریاب خوب من دارم میمیرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دورشد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم

ای صمیمی ای دوست!
گاه بیگاه
لب پنجره ی خاطره ام می آیی.
ای قدیمی ای خوب!
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
آرزویم همه سرسبزی توست.
دایم از خنده لبانت لبریز!
دامنت پر گل باد.

آرزویم این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد!
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی...


كاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم
چون برآنجا گذرت میافتاد به سروپای تو لب میسودم
كاش چون نای شبان میخواندم به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم میگذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره میتابیدم
ازپس پرده لرزان حریر رنگ چشمان تورا میدیدم
كاش چون آیینه روشن میشد دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میكرد در دل باغچه خانه تو

من اینک باز می گویم
کلامم را 
و شعرم را 
برایت راز می گویم
تو ای نیلوفر زیبا
تو ای تنها و بی همتا
چنان در سحر زیبای كلامت 
مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو 
جدا گشتم از این گردون
كه دیگر هیچ حرفی جز كلام
دوستت دارم![]()
نمی دانم
نمی خواهم
نمی خواهم دگر این گیتی پست دغل پرور
كه دیگر من تو را دارم
به استقبال تو این بی زبون آمد
برایت هدیه ایی دارد
اگر چه كوچک و کم قدر
كه شاید در نظر آید
و آن جانی ست ناقابل
كه در پیش تو قربان است
یكی شكرانه كوچک
برای عهد و پیمان است
اینم خودت می تونی بازش کنی تا ببینی چیه؟

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/06/20 ساعت 15 موضوع | لینک ثابت
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش زغزلهای خودم می گیری
به تبسم به تکلف به دل آرایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور بهم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور بهم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش
می توان یک شبه پی برد به دلداگیش
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو با آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من! آن شبح شاد شبانگاه تویی

مرتضي عزيزم سلام؛
نمي دوني چقدر خوشحالم از اينكه پيش تو هستم و مي دونم كه مي دوني همه اينها فقط "معجزه" بوده...
نمي دوني چقدر از خدا خواستم كه تو رو برام زنده نگه داره و او اين كار رو كرده...
هيچ كس خوشبخت تر از من نيست كه " تو" رو داره...
مي خواستم به همون دليلي كه مي دوني ديگه آشيونه رو ببندم ولي امروز صبح كه اومدم به وبلاگمون ديدم دلم مي خواد بنويسم...
دوستت دارم و به خاطر تو حاضرم جوونم رو هم بدم...
ازدواج ما يك معجزه بود و به همين خاطر عنوان آشيونه رو تغيير دادم...
مي دونم كه هر دومون به معجزه اعتقاد داريم...چون عشق ما به هم يه معجزه ي خدايي بود...
پس مي نويسيم براي مرتضي و فهيمه![]()
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/06/13 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت
آغاز زندگي مشترك و دغدغه ي خوشبختي همسر وقتي براي حضور در اين آشيانه نمي گذارد ....
پس شايد وقتي ديگر....

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/06/10 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت
اگر تو نبودی ..... کدام واژه مرا تا عروج ما می برد ؟ اگر تو نبودی سلامم را که به لبخند پاسخش می داد ؟ نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست ؟ از پشت پنجره چشمان من که را می جست ؟ اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد ؟ سرای خاطره ام رازدار که می بود ..؟ اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد ؟ سفر به یاد که آغاز می توانستم .... اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که داشت ؟ کدام واژه به جای تو ورد لب می شد ؟ اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد ؟ کدام خنده مرا جان تازه ای می داد ؟ کدام شرم نجیبانه آتشم می زد ؟ کدام بغض غریبانه گریه سر می داد ؟ اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم .. به کوی که پرواز می توانستم ؟ ترا به ساقه گندم ترا ... به سوره مریم ترا...... به نازکی خواب یک بنفشه زیبا ترابه هق هق آرام و بی صدا سوگند بمان بمان که گر بمانی بهار خواهد ماند ... بمان که گر بمانی هزار خواهد خواند ..... بمان بهانه بودن . بمان دلیل سرودن . بمان امید شکفتن . که گر تو بمانی دوباره خواهم خواند .... برای باور فردا شبانه خواهم راند . بمان که من به شوق بودن با تو ..... به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد ..... بمان که گر تو بمانی .... امید هم خواهد ماند ...

می توان با تو به مرز سیاهی تاخت ..
می توان با تو به آغاز ما هجرت کرد ...
می توان با تو به سر سفره سادگی نشست ...
می توان با تو از چشمه ابدیت نوشید ..
می توان با تو پی در پی تازه شد ...
تو اغاز فصل رویشی ... تو معنای ساده آرامشی ...
تو حدود نامحدود عشقی ...تو حدیث پاکی و نجابتی ...
می توان رو بروی تو نشست و هزاران قصیده سرود ...
می توان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی دست چین کرد ...
می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشید تابناک را به نظاره نشست ...
می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد....
من به حضور عطر آگین عشق تو محتاجم
من به ترنم نام تو در تمام لحظات
آسمانی ام محتاجم
...من به تو محتاجم....
نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/06/01 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

يگانه نياز ما : آداب و مراسم را نيازي نيست.
متون مقدّس ضروري نيست.
ثروت و اقتدار هم به کار نمي آيند.
رياضت جسم بيهوده است.
دانش و هنر لازم نيست.
يگانه نيازما، داشتن قلبي پاک،
متواضع و پرهيزگار است
قلبي که به خدا تسليم شده است
و با هر تپش مي گويد :
" خداوندا به ((تو)) عشق مي ورزم،
خداوندا به ((تو)) نيازمندم".
فهرست اصلی
دوستان
فلفلی / همسر عزیزم
صباجوون خودمون
فرشته
خاطره
وبلاگ داداشی خودم
سايت مشاغل ايران
اهدای عضو اهدای زندگی
سايت اختصاصي محمدخاتمي
تنهاترازسكوت..
دریای شیشه ای
دست نوشته هاي من
مـــــــن و خــــــودم
مـــن و تنهـــــــــایی
دل نوشته هایم برای...
نغمــه هـــــاي تنهـــايـي من
وي سايت اختصاصي ف.شيدا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنیـــای کـــوچــــــــک مــن
راز گــــــــل ســـــــــــــرخ
او خــــواهـــد آمـــــــــد
بـــي خيـــال عشـــــق
آرامتـــر از آرامــــش
بچــــه ي غـــــم
مهرزاد ديوونـــه
تنها ... اما ...
شاعری از دیار عشق
تنهاي صبوري بنام " سايه "
دل گــــــــــویــــــــه
آس های یک بازنده
دختر مشرقی
ساناز
نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
طراح قالب
POWERED BY