در حال عبور از کوچه ای خلوت و تاریک و بی انتهام . از کنار خانه ای به سنگینی تمام ابعاد زمین قدم بر می دارم . یاس خانه تمام مغزم را به خود مشغول کرده است . در را می زنم برای بوئیدن یاس . اکنون می بینم باغبانی مهربان و فرشته ای کوچک در را گشوده اند .. به داخل باغ نگاه می کنم ولی نمیدانم باغ چه رنگی است .. آبی .. سبز ... زرد ... قرمز .. فقط به بوته یاس فکر می کنم شاید باغبان مرا برای دعوت کوچک یا دوستانه ای به باغ راه دهد ولی می دانم که از بوئیدن یاس همیشه محروم می مانم . و من این محرومیت را با تمام عشق دوست دارم .. فرشته کوچک باغ . تنها امید من برای بازی کردن است . به انتهای باغ می رسم شاید زمان برای نگاه کردن اندک باشد ولی پشت در جاده ای مهربان و زمینی امن وجود دارد که برای بوئیدن یاس آنجا سر پناهی عاشقانه و ابدی است .. خدایا به یاد آوردم باغ چه رنگی است .. رنگ عشق ... رنگ خداست . خدایا سنگ و کلوخهای باغ را به من بسپار و داشتن بوته زیبا را به باغبان و فرشته کوچک ... کسی که همیشه عاشق بوته یاس می ماند .... !

 

 

خورشید را با تمام جلالش پس خواهم زد ...

آب را با تمام پاکیش تیره و تار می بینم ....

غروب را با شکوه و جلالش پیش تو به زانو خواهم آورد ...

ماه را صدا خواهم زد تا بر گونه هایت بوسه زند ...

به همه خواهم گفت :  

                                      همسری دارم بهتر از برگ درخت بهتر از آب روان

     با تمام وجود و از صمیم قلب دوستت دارم ...

     ....تا ابد کنار م باش ....


 

نوشته شده توسط فهیمه و مرتضی در 86/11/27 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت